الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
80
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
او رواياتى از پيامبر ( ص ) نقل كرده است ، و از فرزندان او عبارتند از : 1 - حرث بن ربيعه 2 - اميّه 3 - عبد شمس 4 - ادم 5 - عباس 6 - عبد الله ، عباس و عبد اللّه در جنگ صفين و غير آن جزء سپاه امير مؤمنان على ( ع ) بودند ، و عباس در جنگ صفيّن ، شجاعت عجيبى از خود نشان داد كه نقل آن در اينجا مناسب است : ابن ابى الحديد از كتاب عيون الاخبار ابن قتيبه ، و همچنين مورّخ امين ، مسعودى در كتاب مروج الذّهب از ابو مخنف اين داستان را نقل مىكنند كه ما خلاصهء اين دو نقل را در اينجا مىآوريم : جانبازى عجيب عباس بن ربيعه ابو الاعزّ تميمى مىگويد : ما در جبههء صفّين بوديم ، ناگهان عباس بن ربيعة بن حارث در حالى كه غرق در اسلحه بود و چشمانش از زير كلاه خود ، مانند افعى ، زبانه مىكشيد ، به ميدان تاخت ، گوئى مرگ را به دوش مىكشيد ، سوار بر اسب ، جولان مىداد كه ناگهان يكى از سپاهيان معاويه بنام « غرار بن ادهم » فرياد زد : « اى عباس به سوى من بيا كه من آمادهء جنگ هستم » . عباس نيز آمادگى خود را اعلام كرد و سرباز دشمن چنين رجز مىخواند : ان تركبوا فركوب الخيل عادتنا * او تنزلون فانّا معشر نزل عباس در پاسخ گفت : اللّه يعلم انّا لا نحبّكم * و لا نلومكم ان لا تحبّونا و يصدّ عنك مخيلة الرجل العر * يض موضحة عن العظم بحسام سيفك او لسانك * و الكلم الاصيل كأرغب الكلم سپس عباس زيادى زرهء خود را به كمر بند خود افكند ، و اسبش را به غلامش بنام اسلم سپرد و با تمام وجود پياده وارد صحنهء جنگ شد ، و آنچنان او با قهرمان دشمن ، غرار بن ادهم همآورد شد كه من به ياد اين شعر ابو ذويب افتادم كه گفت : فتنازلا و توافقت خيلاهما * و كلاهما بطل القا مجذع